چرا آدمی مثل مراکه ناآگاهانه واردحیات توشدرادچارتردیدمیکنی؟
ناآگاهانه نه اینکه دیدم وعاشق شدم نه
عاشق شدم وبعددیدمت..!
روال زندگی توازجورهایش ناجورنشده نه
این قصه ازاولش هم بردوباخت نداشت
نداشت چون هرچه مال توبودمال من هم بود
وهرچه مال من مال توبود.!
امامیدانی داشته هایت راازمن سواءکردی؟!
ومن هنوزبرانم که روانه داشتم
باگذرزمان میدانی عشق هم ممکن است ازبین برود
من صادقانه جلوامده ام
یعنی گفتندکه این قصه مال من است پس عاشق باش،اشک بریز
بهانه بگیر،دلتنگی کن،نازکن وموهایت...
همه ی این هااطاعت انجام شد.
اغازگرقصه من انگارهمین موهابودند که باعث بهانه های مکررم
ازتو شدند وتعریف های توکه نیمی راببندومابقی اش راروی صورتت
بریزبرتثبیت عشقی که به درون من دمیده شده بوددوام میبخشید.
روزهایم باتومحکم ومحکم ترشدچراکه درمقابلم مردی بودکه ارزوی
غافل کودکی هایم بود
وشده مردمن.
اماازخواب که بیدارمیشوم باهمه ی روی سنگینی که برایت
هرازگاهی نشان میدهم انگارکه مال همه هستی غیرمن.
رخ بده 30،40،50،60 اصلاتااخرعمرت اینگونه بمان
اما...
من زیبایی هایم تایک حدمیتواند دوام داشته باشد
میفهمی که چه میگویم.
وتوهمچنان برکیف هایت میتازی نه؟ نه نمیتازی.!
نگران نباش وبه صادقانه های من تااخرعمرت هم شک نبر.
عشق تومراکورنکرده است بلکه برعکس همه چیزرامیبینم
بدی هایت،بدی هایت،بدی هایت به خودت
فقط کورشدن من اینگونه است که دیگرغیرتوکسی رانمیبینم.
بگذریم.
دلت پراست پرترش نمیکنم.
دستم رامیگیری
من دارم میرم چرادستم رامیگیری؟
دستم رامیگیری ومراباخنده های نازت به خنده وامیداری
مراباپای پیاده به جاهایی میبری که دوست داشته باشم
وخوشحال شوم.
ازاول هم اینگونه بودی
باخنده هایت محال است نخندم
اصرارمیکنی بیابریم اونجاومن خندیدم وگفتم نه وایی اونجانمیام
جای خوبی بودامامن نیامدم
ازتواصراروازمن تکرار
که اخرسربازحرف حرف من شد
روزخوبی بوددست دردست هم ونگاه درنگاه هم.
مرادچارتردیدهای روزگارنکن من باتردیدمیانه ی خوبی ندارم چون
هنوزدوستت دارم
مواظب خودت باش
برچسب:
نویسنده: علی قاسمی