
دیشب که دستانم رارهانمیکردیحتی وقتی که ازقدم هایت عقب میماندم گاهی ومی ایستادی که دستم رابگیری وبعدراه راادامه دهیم دوباره امدی دوباره گرفتی دست هایم را هوایم شدی ومن راحت نفس میکشیدم مرد چقدرخوبه که هستی ...
ادامه مطلب
توکاری کردی که من نبینم بی توصبح امروزرا چه عجب مثل قدیم بغلم کردی ودستموگرفتی؟ اومده بودم خونه ی شما جممون جمع بودحسابی ...
ادامه مطلب
قصه ی من باتوازکجاشروع شد؟ توبگو. تصوری که ازعشق دربهشت دارم این است که نه تردیدی هست ونه شکی درعشق. قصه ی من باتودربهشت شروع نشد ادم هابزرگترین نقطه هارامیتواننددرذهن خود متصورشوند تصورم انقدرهاهم که درکودکی هایم می اندیشیدم چندان دورهم نبود انگار. قصه شروع شد. اول هادوستت داشتم بعدهاهمین دوست داشتن هامرابه سوالاتی ازتورساندکه بایدپاسخشان رامیفهمیدم. دردلم حرف شایدواماوولی واگرنبود. حرف دلم ازبایدهاناشی میشد. باید،باید،باید. بعدازبعدهاهمین بایدهامرادرزمانی نه چندان طولانی عاشقت کرده بودانگار. میخواستم همه چیزسرجای خودش اتفاق بیفتدکه می ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب